نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

اولین یلدا و آغاز اولین زمستان دخترمون

دختر قشنگمون؛ دیشب چه زیبا بود شب یلدای من و بابایی. من و بابایی 5 سال در کنار هم یلدا را گذروندیم،اما در طولانی ترین شبی که از یاد آوری نگاه پر مهرت شب سیاهمان لبریز از نور عشق تو شد ششمین یلدای زندگیمون با وجود تو پر رونق تر شد و در این شب قشنگ که مهمانی رسمی قدیمی و با صفا است،من و تو و بابایی  با مامان معصوم و بابا ولی و عمه جون و عمو محمود و محدثه جون همگی خونه ی بابا حاجی و مامان جون بودیم و خیلی خوش گذشت.مامانی شما هم برای وسایل شب یلدا کلی ذوق میکردی و دست و پا میزدی.  اولین یلدات مبارک هندو نه کوچولو   برای دیدن بقیه عکسها بفرمایید ادامه مطالب... مامانی اجازه میدی بخوریمت  به به چ...
3 دی 1392

5ماهگی و غذا خور شدنت مبارک گلم

سلام به دخملی نازم؛ امروز من و بابایی شمارو بردیم مطب خانم دکی برای چکاب ماهیانه،خداروشکر همه چی خوب بود.وزن شما7/300،قدشما 63 ،دورسر شما به42رسیده بود.مامان جون خانم دکی گفت: وزن دخملیتون خوب ولی میتونید از الان غذای کمکی(هفته اول:فرنی و هفته دوم:حریره بادام)بدید.عزیزم من که برای غذا خوردنت روز شماری می کردم تو دلم گفتم هوراااااااااااااااااااااااااااااو من و بابایی کلی ذوق کردیم و اومدیم خونه عمه جون و اولین بار از دست عمه جونی غذا نوش جان کردی.  5 ماهگیت مبارک عسل مامان مثل اینکه غذام آماده است عمه جون زود باش دیگه به به چه خوشمزه است عمه جون بازم می خوام دست درد نکنه عمه جون دیگه سیر شدم نیکا ج...
16 آذر 1392

حضور دخترم در همايش شير خواگان حسيني

توي خيمه قحط آبه     /  داداش اصغرم بي تابه  /     ربابه نشسته اينجا   /     تشنه ي يه كاسه آبه چي مي شه بارون بگيره   /   تا داداشم جون بگيره  /    تا گلوش به جاي نيزه   /     رنگ آسمون بگيره قربون گلوي نازت  /     كه شهيد نيزه ها شد     /     بعد تو،تو خيمه هامون   /   خدا ميدونه چها شد  بخواب اي عزيز خواهر  /  لالالا اصغر لالايي    /        تا آروم بگير مادر      ...
25 آبان 1392

سرما خوردگی دخترم همراه با 4 ماهگی

عروسک کوچولوی من ؛چند روز پیش برای اولین بار شدیدا سرما خوردی.اولش سرفه های خشک میکردی،من و بابایی فکر کردیم حساسیت،بعد که دیدیم سرفه هات ادامه داره شمارو بردیم بیمارستان کودکان و به شما برای اولین بار شربت دادن.الهی مامان برات بمیره که از بس بدمزه بودن به زور و با گریه می خوردیشون. مامانی راستی در همین حین شما 4 ماهه شدی و من وبابایی شمار و بردیم به مرکز بهداشت برای واکسن،اما  گفتن باید 2 روز از مصرف آنتیبیوتیک بگذره بعد عسلتون بیارین.ولی خوشگلم قد و وزنت گرفتن.وزن شما 6/700 ،قد 61 دورسر 41 بود. ناناسی مامان بعد 2 روز واکسن شما رو زدیم وخدارو شکر زیاد اذیت نشدی. الهی مامان برات بمیره که انقدر بی حالی قربون مظلومیتت ب...
23 آبان 1392

سلام بر محرم و پیراهن مشکی و عزاداریش

خدا غم تورو ازم نگیره            محرم تورو ازم نگیره       سینه زدن پا پرچم تورو ازم نگیره سلام به مشکی پوش و عزادار کوچولوی امام حسین(ع) دختر عزیزم دوشنبه بعداظهر من و تو و بابایی به همراه  دوست بابایی عمو وحید و خاله میترا و کیان کوچولو رفتیم به هیئت حاج محمود کریمی طبق هرسال، با این تفاوت یا بهتر بگم سعادت بزرگ که شما با ما بودی. قبل شروع مراسم شما خواب بودی و همین که مراسم شروع شد چشای قشنگت باز کردی انگار با خوابیدن قبل از مراسم خودت آماده کردی تا به نوحه ها گوش کنی.مامانی اگه بدونی با آغوش گرفتن تو تو مجلس عزاداری و زمزمه حسین حسین گفتنم تو گوشت چقدر خوشحالم....
16 آبان 1392

اولین حضورت در مراسم دعای عرفه

 تا بال به بال عشق بستی.................تا هست جهان همیشه هستی دختر عزیزم؛ روز عرفه ،روز شناخت است. عرفه روزی است که خدای سبحان بندگان خود را به عبادت و اطاعت خود فرا می خواند و سفره ی کرم و احسان و لطف خود را برای آنان پهن می کند و در های مغفرت و بخشش را بر روی آنان باز می کند.دیروز که روز عرفه بود من و تو و بابایی رفتیم به شاه عبدالعظیم و دعارو اونجا خوندیم.شما هم خیلی قشنگ به دعا گوش می کردی.   قبول باشه کوچکولوی مامان دخترم؛از خدا می خوام که همیشه در مسیر مستقیم قدم برداری . ...
24 مهر 1392

اولین سفر دخترم به مشهد مقدس

  چه کسی گفت که در عالم بالاست بهشت؟         دل من دید همینجاست،همین تکه ی دنیاست بهشت! دختر خوشگلم؛ امام رضای مهربون ازبرکت وجود نازنینت دوباره من و باباییرو هم طلبید به پابوسش.مامانی می خوام برات از اول سفر تعریف کنم تا به آخر.من وتو و بابایی روز یکشنبه ساعت 7 صبح با قطار راهی مشهد شدیم .حقیقتش من کمی استرس داشتم که شما تو قطار اذیت نشی ولی خدارو شکر دخمل خوبی بودی و با خندیدنها و شیرین کاریهات سر من و باباییرو گرم کردی و  ما نفهمیدیم کی ساعت 4 بعد اظهر شد که رسیدیم به مشهد.عزیزم ما اونجا تنها نبودیم برای اینکه باباحاجی-مامان جون-عمومحمود-عمه جونی-محدثه جون چند روز زودتر از ما رفته بودند... دختر نازم؛...
22 مهر 1392